میل، فقدان و تولد سوژه
نگاهی روانکاوانه به فیلم Io Capitano ساخته ماتئو گارونه
فیلم «من کاپیتان هستم» (Io Capitano) ساخته ماتئو گارونه، داستان دو نوجوان سنگالی، سیدو و موسی، است که داکار را ترک میکنند تا خود را به اروپا برسانند. سفری که در ابتدا با رؤیا و امید آغاز میشود، در ادامه به مواجههای دردناک با خشونت، استثمار، فقدان، مرگ و در نهایت مسئولیت تبدیل میشود. گارونه نیز آگاهانه دوربین را از منظر مهاجران قرار میدهد و فیلم را بر اساس روایتهای واقعی بازماندگان این مسیر ساخته است.
اما اگر از سطح اجتماعی و سیاسی فیلم عبور کنیم، «من کاپیتان هستم» را میتوان بهعنوان روایتی درباره میل انسان به عبور از وضعیت موجود و ساختن تصویری دیگر از خویشتن خواند.
در این خوانش، مهاجرت فقط جابهجایی از یک سرزمین به سرزمین دیگر نیست؛ بلکه استعارهای است از حرکت سوژه از یک وضعیت روانی به وضعیتی دیگر.
—
اروپا؛ ابژهای که میل را زنده نگه میدارد
سیدو و موسی در آغاز فیلم رؤیای اروپا را در سر دارند؛ رؤیایی که با موسیقی، شهرت، موفقیت و آیندهای متفاوت گره خورده است. آنها فقط به دنبال یک مکان نیستند؛ به دنبال امکانی برای تبدیل شدن به کسی دیگر هستند.
از منظر روانکاوانه، میتوان اروپا را در اینجا به مثابه یک ابژه میل (Object of Desire) در نظر گرفت.
ابژه میل الزاماً چیزی نیست که فرد صرفاً به آن نیاز دارد؛ بلکه چیزی است که فرد تصور میکند با دستیابی به آن، بخشی از فقدان درونیاش جبران خواهد شد.
اروپا برای سیدو به تدریج چنین جایگاهی پیدا میکند.
او نمیداند دقیقاً در اروپا چه چیزی انتظارش را میکشد، اما همین ناآشنایی به فانتزی اجازه میدهد که کاملتر شود.
هرچه ابژه ناشناختهتر باشد، گاهی امکان بیشتری برای فرافکنی آرزوها پیدا میکند.
اروپا تبدیل میشود به صفحهای که سیدو تصویر آینده مطلوب خود را روی آن ترسیم میکند.
اما مسئله روانکاوانه اینجاست:
هیچ ابژهای نمیتواند فقدان بنیادی سوژه را برای همیشه پر کند.
به همین دلیل، حتی اگر سیدو به مقصد برسد، مسئله روانی او تمام نمیشود.
زیرا آنچه او به دنبال آن است فقط «اروپا» نیست؛ بلکه تصویری از خودِ مطلوب است.
میل؛ چرا انسان چیزی را میخواهد که هنوز نمیشناسد؟
یکی از پرسشهای مهم فیلم این است:
چرا سیدو حاضر است برای چیزی که تجربهاش نکرده، چنین بهایی بپردازد؟
پاسخ را میتوان در تفاوت میان نیاز و میل جستوجو کرد.
نیاز معمولاً موضوع مشخصی دارد. اما میل، پیچیدهتر و سیریناپذیرتر است.
فرد ممکن است تصور کند که با رسیدن به یک نقطه، همه چیز حل خواهد شد؛ اما میل معمولاً پس از رسیدن، شکل تازهای پیدا میکند. در نتیجه، سفر سیدو را میتوان سفر یک سوژه در تعقیب میل دانست.
او حرکت میکند، چون چیزی در زندگی کنونی برایش کافی نیست.
اما آن «چیز» دقیقاً چیست؟
فیلم عمداً پاسخ قطعی نمیدهد.
و همین ابهام، از منظر روانکاوانه اهمیت دارد.
مادر؛ نماینده قانون، امنیت و جهان آشنا
در ابتدای فیلم، مادر سیدو با رفتن او مخالف است.
این مخالفت فقط یک نگرانی ساده خانوادگی نیست.
در سطح نمادین، مادر نماینده جهانی است که سیدو از آن جدا میشود:
خانه، امنیت، تعلق و قانون.
سیدو برای تحقق میل خود باید از این جهان فاصله بگیرد.
اما خروج از خانه به معنای حذف پیوند با آن نیست.
او خانه را ترک میکند، ولی رابطه روانیاش با خانه را با خود حمل میکند.
در این معنا، مهاجرت یک گسست بیرونی و یک پیوند درونی است.
سوژه میتواند از مکان جدا شود، اما الزاماً از ابژههای درونیشده خود جدا نمیشود.
سفر؛ فرآیند سوژهشدن
سفر سیدو را میتوان نوعی فرآیند سوژهشدن دانست. او در ابتدای داستان بیشتر تحت تأثیر میل و فانتزی خود حرکت میکند.
اما هرچه جلوتر میرود، جهان بیرونی در برابر فانتزی او مقاومت بیشتری نشان میدهد.
بیابان، قاچاقچیان، خشونت، زندان و دریا، همگی به او یادآوری میکنند که جهان مطابق میل او عمل نمیکند. این مواجهه با «واقعیت» نقطهای تعیینکننده است.
سوژه زمانی شکل میگیرد که متوجه شود نمیتواند جهان را کاملاً مطابق میل خود سازمان دهد. فقدان؛ چیزی که در تمام سفر حضور دارد
اگر یک مفهوم را بتوان به عنوان یکی از محورهای اصلی فیلم انتخاب کرد، آن مفهوم فقدان (Loss) است.
سیدو در طول سفر بارها با فقدان مواجه میشود:
- فقدان خانه
- فقدان امنیت
- فقدان اعتماد
- فقدان کنترل
- فقدان آدمها
و حتی فقدان تصویری که از آینده در ذهن خود ساخته بود.
در روانکاوی، فقدان فقط نبودن یک چیز نیست. فقدان میتواند بخشی از ساختار روانی انسان باشد. انسان میل میورزد زیرا چیزی را ندارد.
و شاید به همین دلیل است که فیلم میان میل و فقدان رابطهای دائمی برقرار میکند.
سیدو حرکت میکند چون چیزی کم است. اما هرچه بیشتر حرکت میکند، با فقدانهای تازهای روبهرو میشود.
دیگری؛ وقتی انسان با میل خود تنها نیست. در جهان روانکاوانه، «دیگری» جایگاه مهمی دارد.
انسان میل خود را در خلأ شکل نمیدهد.دیگران به ما نشان میدهند چه چیزی ارزشمند، موفق یا خواستنی تلقی میشود.
سیدو نیز اروپا را در خلأ تصور نکرده است.
تصویر او از اروپا تحت تأثیر داستانها، تصاویر، موسیقی، شبکههای اجتماعی و تصور موفقیت شکل گرفته است.
به بیان دیگر، میل سیدو کاملاً شخصی نیست؛ میل او در میدان اجتماعی ساخته شده است.
این نکته به یکی از پرسشهای اساسی فیلم تبدیل میشود:
آیا چیزی که میخواهیم واقعاً خواست خود ماست؟ یا بخشی از میل ما از «دیگری» آمده است؟
از سوژه به ابژه؛ استثمار روانی و اجتماعی
در بخشهایی از سفر، سیدو و سایر مهاجران دیگر به عنوان انسانهایی دارای میل و هویت دیده نمیشوند.
آنها به ابژه تبدیل میشوند.
قاچاقچی برای آنها تصمیم میگیرد.
دیگری بدن آنها را کنترل میکند.
و انسان تبدیل به وسیلهای برای دستیابی دیگری به پول و قدرت میشود.
این همان نقطهای است که فیلم تضاد میان سوژه و ابژه را بسیار پررنگ میکند.
سوژه کسی است که میل دارد.
ابژه چیزی است که دیگری میتواند درباره آن تصمیم بگیرد.
و خشونت شدید زمانی رخ میدهد که انسان از جایگاه سوژه خارج و به ابژه تقلیل داده شود.
فیلم این وضعیت را در مسیر بیابان، مراکز بازداشت لیبی و مسیر دریایی به شکلهای مختلف به تصویر میکشد.
بیابان؛ جایی که فانتزی فرو میریزد
در آغاز، سفر شبیه یک ماجراجویی است.
اما بیابان به تدریج این فانتزی را تخریب میکند.
در بیابان، بدن خسته میشود.
گرسنگی، تشنگی و ترس جای رؤیا را میگیرد.
در اینجا فانتزی دیگر نمیتواند تمام واقعیت را بپوشاند.
و شاید این یکی از مهمترین کارکردهای روانی بیابان در فیلم باشد:
فانتزی در برابر واقعیت فرو میریزد.
سیدو دیگر نمیتواند فقط به «اروپا» فکر کند.
او مجبور است به «اکنون» فکر کند.
به زنده ماندن.
به درد.
به دیگری.
به تصمیم.
تروما؛ وقتی جهان دیگر امن نیست
تجربههای سیدو و موسی صرفاً مجموعهای از اتفاقات تلخ نیستند.
خشونت و فقدان میتوانند ساختار احساس امنیت فرد را تغییر دهند.
تروما در این معنا فقط یک حادثه نیست؛ بلکه میتواند تجربهای باشد که رابطه فرد با جهان را دگرگون میکند.
جهانی که قبلاً قابل پیشبینی به نظر میرسید، ناگهان تبدیل به جهانی خطرناک و غیرقابل اعتماد میشود.
این وضعیت میتواند با یکی از مفاهیم بنیادی تجربه تروماتیک مرتبط شود:
فروپاشی احساس امنیت.
و در چنین شرایطی، فرد باید دوباره رابطه خود را با جهان و خودش سازمان دهد.
دریا؛ مواجهه با امر کنترلناپذیر
در بخش پایانی سفر، دریا به یکی از مهمترین نمادهای فیلم تبدیل میشود.
در خشکی هنوز میتوان تصور کرد که مسیر قابل کنترل است.
اما در دریا، این توهم فرو میریزد.
آدمها در قایقی کوچک، در برابر حجم عظیمی از آب قرار دارند.
اینجا سوژه با چیزی مواجه میشود که نمیتواند آن را کنترل کند.
از منظر روانکاوانه، میتوان دریا را استعارهای از اضطراب و مواجهه با ناشناخته دانست.
در این نقطه، مسئله دیگر فقط رسیدن به اروپا نیست.
مسئله زنده ماندن است.
«من کاپیتان هستم»؛ لحظه عبور از میل به مسئولیت
مهمترین تغییر شخصیت سیدو رخ میدهد.
او مجبور میشود هدایت قایق را بر عهده بگیرد؛ قایقی مملو از انسانهایی که سرنوشتشان به تصمیم او وابسته شده است.
اینجا عنوان فیلم معنای تازهای پیدا میکند.
من کاپیتان هستم.
این جمله را میتوان لحظهای دانست که سیدو از جایگاه یک «مسافر» به جایگاه یک «سوژه مسئول» منتقل میشود.
او دیگر فقط کسی نیست که میل دارد به مقصد برسد.
اکنون باید پاسخگوی انتخاب خود باشد. و این شاید عمیقترین معنای بلوغ در فیلم باشد:
بلوغ زمانی آغاز میشود که انسان بفهمد انتخاب کردن، همزمان پذیرفتن مسئولیت پیامدهای انتخاب است.
از «دیگری مرا نجات میدهد» تا «من باید دیگری را نجات دهم»
در ابتدای فیلم، سیدو نیازمند دیگری است.
او به خانواده، راهنمایان و افراد مختلف مسیر وابسته است.
اما در پایان، جایگاه او تغییر کرده است. اکنون دیگران به او وابستهاند. این تغییر از نظر روانکاوانه بسیار مهم است.
سیدو از جایگاه کسی که منتظر است دیگری مسیر را برایش تعیین کند، به جایگاه کسی میرسد که باید خودش تصمیم بگیرد.
این همان حرکت از وابستگی به عاملیت است. اما فیلم در اینجا یک نکته ظریف را نیز یادآوری میکند:
عاملیت به معنای کنترل کامل نیست. کاپیتان بودن به این معنا نیست که دریا را کنترل میکنی.
کاپیتان بودن یعنی در حالی که دریا را نمیتوانی کنترل کنی، هنوز باید تصمیم بگیری.
آیا رسیدن به اروپا پایان میل است؟
شاید مهمترین پرسش روانکاوانه فیلم همین باشد.
اگر سیدو به اروپا برسد، آیا میل او پایان مییابد؟
احتمالاً نه. زیرا ابژه واقعی میل هیچگاه کاملاً با تصویری که سوژه از آن ساخته است یکی نیست.
اروپا ممکن است بتواند بخشی از نیازهای او را پاسخ دهد، اما نمیتواند تمام فقدانهای روانی او را پر کند.
در اینجا فیلم از یک داستان مهاجرت فراتر میرود و به تجربهای انسانی تبدیل میشود:
انسان همواره چیزی را جستوجو میکند که تصور میکند در آینده به او کاملتر خواهد شد.
اما رسیدن، لزوماً به معنای کامل شدن نیست. گاهی مقصد فقط نقطهای است که در آن میل، شکل تازهای پیدا میکند.
«من کاپیتان هستم»؛ استعارهای از سوژهشدن
در نهایت، میتوان گفت «من کاپیتان هستم» داستان مهاجرت دو نوجوان نیست؛ داستان تولد یک سوژه است.
سیدو در آغاز فیلم پسری است که رؤیا دارد.در مسیر، با فقدان و واقعیت مواجه میشود.در برابر خشونت، آسیب میبیند.
در برابر مرگ قرار میگیرد.و در پایان، ناچار میشود مسئولیت بپذیرد.او از «من میخواهم» به «من مسئولم» میرسد.
و این شاید مهمترین تحول روانی او باشد.
«من کاپیتان هستم» یعنی من نمیتوانم همهچیز را کنترل کنم؛ اما نمیتوانم از مسئولیت انتخاب خود نیز فرار کنم.
در این معنا، کاپیتان بودن استعارهای از زندگی است.
ما نه مسیر دریا را انتخاب کردهایم، نه تمام طوفانها را، نه رفتار دیگران را و نه بسیاری از شرایطی را که در آن قرار میگیریم.
اما در هر لحظه، بخشی از زندگی همچنان در اختیار ماست: نحوه مواجهه ما با آنچه بر ما گذشته است.
و شاید بلوغ روانی دقیقاً از همین نقطه آغاز شود؛ از لحظهای که انسان نه خود را قادر مطلق میبیند و نه قربانی مطلق.
بلکه میپذیرد:
«من همهچیز را کنترل نمیکنم؛ اما در قبال بخشی از مسیر، مسئولم.»
و سیدو، در پایان این سفر، دیگر فقط مسافر نیست.
او کاپیتان است.