وقتی فلسفه به درمان اضطراب انسان تبدیل میشود
نگاهی به رمان روانشناختی ـ فلسفی اروین یالوم
بعضی کتابها را نمیتوان صرفاً «خواند»؛ باید با آنها فکر کرد.«مسئله اسپینوزا» یکی از همین کتابهاست.
اروین د. یالوم، روانپزشک و نویسنده برجسته حوزه رواندرمانی اگزیستانسیال، در این رمان بار دیگر مرز میان روانشناسی، فلسفه، تاریخ و ادبیات را از میان برمیدارد و خواننده را با پرسشی بنیادین مواجه میکند:
انسان برای رهایی از اضطرابهای وجودی خود، به چه چیزی پناه میبرد؟
- به ایمان
به عقل
به قدرت
به ایدئولوژی
یا به توانایی خودش برای مواجه شدن با حقیقت
«مسئله اسپینوزا» که در زبان انگلیسی با عنوان The Spinoza Problem منتشر شده، دو داستان را در دو دوره تاریخی متفاوت روایت میکند: زندگی باروخ اسپینوزا، فیلسوف قرن هفدهم، و زندگی آلفرد روزنبرگ، یکی از چهرههای ایدئولوژیک مهم نازیسم. یالوم این دو مسیر تاریخی را به شکلی هوشمندانه در کنار یکدیگر قرار میدهد تا مسئلهای فلسفی و روانشناختی را بررسی کند.
اسپینوزا؛ انسانی که حاضر نشد علیه اندیشه خود زندگی کند
باروخ اسپینوزا یکی از مهمترین فیلسوفان عصر جدید است؛ متفکری که نگاه او به خدا، طبیعت، آزادی و عقل، با بسیاری از باورهای زمانهاش تعارض داشت.
اسپینوزا در سال ۱۶۵۶ از جامعه یهودی آمستردام طرد و تکفیر شد و عملاً از جامعهای که در آن رشد کرده بود جدا شد. یالوم همین تجربه را به یکی از نقاط مهم داستان تبدیل میکند.
اما آنچه زندگی اسپینوزا را از منظر روانشناختی جذاب میکند، فقط اندیشههای فلسفی او نیست.
او در برابر انتخابی دشوار قرار گرفت:
امنیت تعلق داشتن یا وفاداری به حقیقتی که به آن رسیده بود؟
این پرسش، هنوز هم پرسش بسیاری از انسانهاست.
چقدر از باورهای ما واقعاً متعلق به خودمان است و چقدر از آنها را صرفاً برای اینکه طرد نشویم، حفظ میکنیم؟
روزنبرگ؛ سویه تاریک جستوجوی معنا
در سوی دیگر داستان، آلفرد روزنبرگ قرار دارد؛ چهرهای مرتبط با ایدئولوژی نازیسم که با وجود یهودستیزی شدید، به اسپینوزا و اندیشههای او علاقهمند میشود.
همین تناقض، «مسئله اسپینوزا» را شکل میدهد.
چگونه فردی میتواند به اندیشههای یک متفکر یهودی علاقهمند باشد و همزمان نسبت به یهودیان نفرت داشته باشد؟
یالوم از این تناقض تاریخی برای ورود به یک پرسش روانشناختی عمیقتر استفاده میکند:
وقتی انسان نمیتواند تناقضهای درونی خود را تحمل کند، چه اتفاقی میافتد؟
آیا آنها را میپذیرد؟ یا برای خلاص شدن از اضطراب ناشی از این تناقض، واقعیت را تحریف میکند؟
مسئله اسپینوزا؛ مسئلهای فراتر از یک کتاب
عنوان کتاب فقط به یک معمای تاریخی اشاره نمیکند. «مسئله اسپینوزا» را میتوان استعارهای از تعارض میان حقیقت و نیاز روانی انسان به امنیت دانست.
انسان همیشه حقیقت را به سادگی نمیپذیرد. گاهی حقیقت میتواند بنیانهای هویتی ما را تهدید کند.
اگر باورهای مذهبی، سیاسی، اخلاقی یا خانوادگی ما بخش مهمی از هویتمان باشند، زیر سؤال رفتن آنها میتواند صرفاً یک اختلاف فکری نباشد؛ بلکه تجربهای شبیه تهدید هویت باشد.
در چنین شرایطی، فرد ممکن است به جای تغییر باور، به دفاع از آن روی بیاورد.
اینجاست که تفکر میتواند جای خود را به تعصب بدهد.
روان انسان و نیاز به قطعیت
یکی از مفاهیم مهمی که میتوان در خوانش روانشناختی این کتاب به آن توجه کرد، نیاز انسان به قطعیت است.
ابهام اضطرابآور است.
اینکه ندانیم چه چیزی درست است، چه آیندهای در انتظار ماست یا معنای زندگی چیست، میتواند احساس ناامنی ایجاد کند.
برخی انسانها برای کاهش این اضطراب، به پاسخهای قطعی پناه میبرند.
ایدئولوژی، تعصب و جزماندیشی گاهی دقیقاً همین کارکرد را دارند:
آنها پیچیدگی جهان را ساده میکنند.
اما مشکل از جایی آغاز میشود که انسان برای حفظ این قطعیت، حاضر شود واقعیت را انکار کند یا دیگری را از انسانیت ساقط کند.
در اینجا، کتاب یالوم از یک رمان تاریخی فراتر میرود و به مسئلهای جدی درباره روان انسان تبدیل میشود.
اسپینوزا و مسئله آزادی
فلسفه اسپینوزا جایگاه ویژهای در رمان دارد.او آزادی را به معنای انجام هر چیزی که دلمان میخواهد نمیداند.
از نگاه اسپینوزا، آزادی با شناخت علل و ضرورتهایی که رفتار ما را شکل میدهند ارتباط دارد.این دیدگاه از منظر روانشناختی بسیار جذاب است.چون در رواندرمانی نیز یکی از گامهای مهم، شناخت نیروهایی است که بدون آگاهی ما رفتارمان را هدایت میکنند:ترسها، نیازها، تعارضها، الگوهای رابطهای و باورهایی که گاهی سالها بدون پرسش آنها را با خود حمل کردهایم.
تا زمانی که چیزی را نمیشناسیم، ممکن است تحت سلطه آن باشیم.شناخت، نخستین گام برای افزایش آزادی روانی است.
- آیا دانستن همیشه آرامشبخش است؟
پاسخ یالوم ساده نیست.گاهی دانستن دردناک است.شناختن حقیقت درباره خود، خانواده، گذشته یا روابطمان ممکن است ابتدا اضطراب ما را بیشتر کند.
اما تفاوت مهمی میان آرامش ناشی از ناآگاهی و آرامش ناشی از شناخت وجود دارد. اولی ممکن است با انکار به دست بیاید.
دومی از پذیرش واقعیت.اسپینوزا نماینده انسانی است که حاضر است هزینه شناخت را بپردازد. و این شاید یکی از مهمترین وجوه شخصیت او در رمان باشد.
- یالوم؛ جایی میان رواندرمانی و فلسفه
انتخاب اسپینوزا برای یالوم اتفاقی نیست. یالوم در آثار خود بارها به سراغ فیلسوفانی رفته که پرسشهای فلسفی را به مسائل روانی انسان پیوند میزنند.در «مسئله اسپینوزا» نیز فلسفه صرفاً موضوعی برای بحث نظری نیست.
فلسفه به ابزاری برای بررسی اضطراب، مرگ، آزادی، تنهایی، معنا، تعلق و هویت تبدیل میشود.این همان نقطهای است که خواندن کتاب را برای علاقهمندان روانشناسی جذاب میکند.یالوم تلاش میکند نشان دهد اندیشههای فلسفی چگونه میتوانند با زندگی روانی انسان پیوند داشته باشند. خود او نیز در مقدمه کتاب توضیح میدهد که سالها به اسپینوزا علاقهمند بوده و او را متفکری میدانسته که اندیشههایش در مسیر سکولاریسم، علم و اندیشه مدرن تأثیرگذار بوده است.
- دو انسان، دو شیوه پاسخ به اضطراب
شاید بتوان یکی از جذابترین جنبههای کتاب را در مقایسه اسپینوزا و روزنبرگ دید.هر دو با پرسشهایی درباره جهان، هویت، حقیقت و معنا مواجهاند؛ اما پاسخهای آنها کاملاً متفاوت است.اسپینوزا به سمت عقل، شناخت و پذیرش پیچیدگی واقعیت حرکت میکند.در سوی مقابل، روزنبرگ در جهان ایدئولوژی و نفرت گرفتار میشود.این تقابل را میتوان چنین خلاصه کرد:
یکی برای تحمل اضطراب به شناخت پناه میبرد؛ دیگری به قطعیت ایدئولوژیک.
و شاید این همان نقطهای باشد که رمان، بیش از هر چیز درباره روان انسان با ما سخن میگوید.
- «دیگری»؛ از انسان تا دشمن
یکی از خطرناکترین فرآیندهای روانی زمانی رخ میدهد که فرد برای تعریف هویت خود، دیگری را به دشمن تبدیل کند.
«ما» در برابر «آنها».
خودی در برابر بیگانه.
پاک در برابر ناپاک.
حق در برابر باطل.
وقتی جهان به چنین دوگانههایی تقلیل پیدا میکند، پیچیدگی انسان از بین میرود. دیگری دیگر یک انسان با تجربهها، ترسها و تاریخ شخصی خودش نیست؛ تبدیل به نماینده یک گروه میشود. این فرآیند، زمینه روانی خطرناکی برای نفرت، تعصب و خشونت ایجاد میکند.یالوم با قرار دادن اسپینوزا و روزنبرگ در کنار یکدیگر، امکان تأمل درباره همین مسئله را فراهم میکند.
-
خواندن «مسئله اسپینوزا» برای علاقهمندان روانشناسی جذاب است
این کتاب را میتوان از چند زاویه مطالعه کرد:
- از منظر روانشناسی شخصیت، برای فهم تعارضها و ساختار روانی شخصیتها؛
- از منظر روانشناسی اجتماعی، برای بررسی تعصب، هویت گروهی و نفرت از دیگری؛
- از منظر روانشناسی اگزیستانسیال، برای مواجهه با آزادی، مرگ، تنهایی و معنا؛
- و از منظر روانکاوانه، برای تأمل درباره تعارض، دفاعهای روانی، اضطراب و رابطه فرد با میل و حقیقت.
به همین دلیل، «مسئله اسپینوزا» صرفاً کتابی درباره یک فیلسوف نیست.کتابی است درباره انسانی که تلاش میکند با اضطراب ناشی از آزادی، حقیقت و بیقطعیتی جهان کنار بیاید.
- این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
اگر به آثار اروین یالوم علاقه دارید، «مسئله اسپینوزا» انتخاب مناسبی است؛ بهخصوص اگر از کتابهایی مانند «وقتی نیچه گریست» و «درمان شوپنهاور» لذت برده باشید.
اما برای خواندن آن لازم نیست فیلسوف یا متخصص روانشناسی باشید.
اگر به موضوعاتی مانند:
- – روانشناسی و فلسفه
– رواندرمانی اگزیستانسیال
– شناخت شخصیت
– معنای زندگی
– آزادی و مسئولیت
– تعصب و ایدئولوژی
– اضطراب و مرگ
– تاریخ و روان انسان
علاقه دارید، احتمالاً این کتاب برای شما جذاب خواهد بود.
البته نباید از آن انتظار یک کتاب دانشگاهی روانشناسی یا شرح دقیق فلسفه اسپینوزا داشت.
«مسئله اسپینوزا» یک رمان روانشناختی ـ فلسفی است؛ یعنی یالوم از تاریخ و فلسفه استفاده میکند تا داستانی درباره انسان و مسائل بنیادی روان او بسازد.
- آزادی از جایی آغاز میشود که جرئت فکر کردن پیدا میکنیم
شاید مهمترین چیزی که «مسئله اسپینوزا» پس از پایان کتاب در ذهن خواننده باقی میگذارد، یک پرسش باشد:
آیا ما واقعاً آزادانه فکر میکنیم؟ یا بسیاری از باورها، ترسها و انتخابهای ما محصول نیازمان به تعلق، امنیت و قطعیت هستند؟
اسپینوزا برای رسیدن به حقیقت، هزینه طرد شدن را پرداخت و داستان روزنبرگ نشان میدهد که چگونه انسان میتواند برای فرار از اضطراب و پیچیدگی، به جهان ساده و قطعی ایدئولوژی پناه ببرد.
در این تقابل، یالوم ما را به انتخاب سادهای دعوت نمیکند؛ بلکه وادارمان میکند به خودمان نگاه کنیم.
به باورهایمان.
به ترسهایمان.
به نیازمان به تأیید دیگران.
و به جاهایی که شاید برای حفظ تصویری امن از خودمان، حاضر نیستیم واقعیت را ببینیم.
شاید فلسفه اسپینوزا و رواندرمانی یالوم در یک نقطه به هم میرسند:
آزادی از شناختن آغاز میشود.
شناختن خود.
شناختن ترسها.
شناختن نیروهایی که ما را هدایت میکنند.
و مهمتر از همه، پذیرفتن این حقیقت که انسان برای آزادتر شدن، ابتدا باید جرئت کند آنچه را درباره خودش نمیداند، ببیند.